تبليغاتX

page rank google پيج رانك گوگل اين وب

قصه تلخ من


قصه تلخ من

تنها ترین تنها

 

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را
بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت

من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت
خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت

تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرحم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت

تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت

دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 10:11 AM توسط تنهاترین تنها| |
 

 
یادمون باشه كه هيچكس رو اميدوار نكنيم ، بعد يكدفعه رهاش كنيم ، چون خرد ميشه،  ميشكنه و آهسته ميميره.
يادمون باشه كه قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا كسي كه به ما تكيه كرده ، سرش درد نگيره.
يادمون باشه قولي رو كه به كسي ميديم عمل كنيم.
يادمون باشه هيچوقت كسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم ،چون امكان داره زياد نتونه طاقت بياره.
يادمون باشه اگه كسي دوستمون داشت، بهش نگيم برو، نميخوام ببينمت،
چون زندگيش رو ازش ميگيريم.
 

 

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم           وقت پرپر شدنش، سوز و نوايي نکنيم

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم             گرچه در خود شکستیم، صدایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نيست         گر شکستيم ز غفلت، من و مايي نکنيم

يادمان باشد   سر   سجاده    عشق(احساس)            جز براي    دل   محبوب  دعايي   نکنيم

و به هنگام نيايش سر سجاده ي عشق      جز براي دل محبوب، دعايي نكنيم 

يادمان باشد از امروز خطايي نكنيم             گر كه در خويش شكستيم، صدايي نكنيم

يادمان باشد از امروز جفايي نکنيم             يا که(گر که) در خويش شکستيم، صدايي نکنيم

خود بتازيم به هر درد كه از دوست رسد          بحر بهبود، ولي فكر دوايي نكنيم

جاي پرداخت به خود بر دگران انديشيم          شكوه از غير،  خطا هست،خطايي نكنيم

گر كه دلتنگ از اين فصل غريبانه شديم           تا بهاران نرسيده ست، هوايي نكنيم

گله هرگز نبود شيوه ي دلسوختگان                با غم خويش بسازيم و شفايي نكنيم

مهرباني صفت بارز عشاق خداست                   يادمان باشد از اين كار، ابايي نكنيم

يادمان باشد اگر اين دلمان بي کس ماند             طلب مهر ز هر چشم خماري نکنيم

يادمان باشد که دگر ليلي و مجنوني نيست         به چه قيمت دلمان بهر کسي چاک کنيم؟

يادمان باشد که در اين بحر دو رنگي و ريا             دگر حتي طلب آب ز دريا نکنيم

يادمان باشد اگر از پس هر شب، روزيست              دگر آن روز پي قلب سياهي نرويم 

يادمان باشد اگر شمعي و پروانه به يکجا ديديم      طلب سوختن بال و پر کس نکنيم

 يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند(شد)                     طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم

 

یادمان باشد اگر تنها شدیم

 

 

                           یادی از تنهاترین تنها کنیم

 
 
 
 
 
 
 
 
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 10:41 PM توسط تنهاترین تنها| |
 

دیر گامیست که تنها شده ام

 قصه ی غربت صحرا شده ام

وسعت درد فقط سهم من است

باز هم قسمت غم ها شده ام

دگر آیینه ز من بی خبر است

که اسیر شب یلدا شده ام

من که بی تاب شقایق بودم

همدم سردی یخ ها شده ام

کاش چشمان مرا خاک کنید

تا نبینم که چه تنها شده ام

 

کی می دونه؟
 

اگه از پرنده پرواز رو بگيرن

چی می مونه؟

 

اگه از مستای شب خوندن آواز رو بگيرن

چی می مونه؟

 

اگه از هر چی صداست زمزمه ساز رو بگيرن

چی می مونه؟

 

کی می دونه ؟     چی می مونه ؟ 

 

کی می تونه که ندونه؟

من می دونم من می تونم

واسه اینه که می خونم

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 11:38 AM توسط تنهاترین تنها| |
 

اول از همه, از همه ی دوستان معذرت میخوام که اینطوری

 صحبت میکنم. منی که یه ... هم نمیگفتم,

 ببین چطوری آدمو کفری میکنن؟

 ببین چقده بدبخت شدم که دهن عزیزمو باید به روی

 هر حرفی باز کنم ! تاحالا سابقه نداشته به خداوندی خدا,

 ولی اینقده غرق غم و غصه شدم,

 که هیچ کدومتون نمیتونید اندازشو تخمین هم بزنید.

شنیدن کی بود مانند دیدن؟

من سرم توو کار خودم بود, کاری به کار کسی نداشتم.

 نمی دونستم دختر چیه؟

نمی دونستم عشق و عاشقی چیه؟

هر کی میگفت عاشقم

( حتی به دروغ(همومن قضیه ی عشق مجازی رو میگم)),

 چنان خندم میگرفت و چنان تعجب میکردم که با خودم میگفتم,

 اینارو نگاه کن چه خوشن !

عشق کیلویی چنده؟

غافل از این که, خودم بعدها ۳ سال عاشق حقیقی و پاک و

 سینه چاک یه نفری میشم که, بویی از انسانیت نبرده.

 به تمام مقدساتم قسم که عشقم خیلی پاک بود.

اصلا (معذرت میخواما ) هوس توش جایی نداشت.

همیشه با خودم میگفتم که اگه بهش برسم,

 با خودم عهد میبندم که فقط نگاش کنم شبانه روز.

هیچی دیگه از خدا نمیخوام.

توو این ۳ سال دیگه چیزی نموند که ازش نبینم.

( هر چی بگید, دیدمو شنیدمو کشیدمو چشیدمو لمس کردم

 با تک تک سلولهای بدنم به خدا)

 ( اون خیانتاش که دیگه حرف نداره .)

با مراجعه به مطالب قبلی که پست کردم,

 گوشه ای از بدبختیامو شاهد خواهید بود.

اگه از اول میدونستم که به جرم عاشقی,

 کارم به اینجا میکشه و حال و روزم اینقده دیدنی میشه,

به خدا غلط میکردم اصلاً فکرش به ذهنمم خطور کنه .

مگه من چی خواستم؟ مگه من چه کار خطایی کردم؟

مگه من ازین دنیا چی خواسم؟

من حقمه اینجوری تاوان بدم ؟ به کدامین دلیل گناه نکرده ؟

فقط به جرم داشتن یه عشق پاک با دلی صادق ؟

امروزم بازم دانشگاه نرفتم.

خیلی خیلی حالم خرابه دارم. به چشم خودم مرگم رو میبینم.

 هیچکی نمیدونه من الان چه حالیم؟

مامان و بابای طفلک الان فکر میکنند من سر کلاسم.

هم کلاسی هام فکر میکنند که من الان شهر خودم هستم.

ببین کارمون به کجا کشیده.

به خدا دارم جون میدم گوشه ی خونه.

ای وای از این تقدیر من. ای وای بر این روزگار من.

ای وای بر این حال و روز من. ای وای بر من.

 

خدایا ازت میخوام  اونو چنان درس عبرتی بکنی,

 که بدونه جزای خیانت و بی وفایی یعنی چی؟

تو باید بری بکشی. باید حالا حالا ها بکشی.

 باید بری از روزگار بچشی.

باید بری تا روزگار و آدماش ادبت کنن.

آخ آخ آخ, حتی اون روز رو هم ببینم که بد بخت ترین

 آدم روی زمین شدی بازم دلم خنک نمیشه.

خیلی کثیفی خیلی. خیلی پستی که اینقده دمدم مزاج بودی.

منو به منجلاب و کثافت کشوندی.

توو باتلاق غم و غصه عین یه آشغال رهام کردی.

پست فطرت کثیف.

 

گفتم که؟

 

 

دنیا اینجوری نمیمونه

 

 

اگه موند

 

 

تو بیا تف بیانداز

 

  

 توو صورتم .

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 11:16 AM توسط تنهاترین تنها| |
 

عاشقت بودم ... یادت هست ؟ ...

گفتم که دوستت دارم ...

گفتی که کوچکی برای دوست داشتن

رفتم تا بزرگ شوم

آنقدر بزرگ شدم که

یادم رفت عاشقت هستم

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 1:3 AM توسط تنهاترین تنها| |
 

هرکه خوبی کرد زجرش می دهند

هرکه زشتی کرد اجرش می دهند

باستان کاران تبانی کرده اند

عشق راهم باستانی کرده اند

هرچه انسانها طلایی تر شدند

عشق ها هم مومیایی تر شدند

اندک اندک عشق بازان کم شدند

نسلی از بیگانگان آدم شدند

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 1:0 AM توسط تنهاترین تنها| |
 

گفتم که مرا دوست نداری گله ای نیست

بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن

گفتی که نه باید یروم حوصله ای نیست

پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف

تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست

گفتی که کمی فکر خود باشم و آن وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

رفتی تو, خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 0:53 AM توسط تنهاترین تنها| |
 

ای خدا خیلی دلم گرفته, خیلی خیلی.

 به حرمت این اشکایی که فقط تو میبینی رو صورتم,

 که چگونه از روی گونه هام واسه لغزیدن به پایین و

 زودتر رسیدن به پایین,  چطوری از همدیگه سبقت میگیرن,

 به صفای این اشکایی که بازم صورتم رو خیس کردن, 

 که الان توو این غربت, توو این خونه ی سوت و کور که تنهام,

 خیلی دلم گرفته , خیلی خسته ام , خیلی تنهام.

لااقل که الان دیگه کسی نمیبینه , تو که داری منو میبینی؟

دلم گرفت. امروز تنها کاری که کردم این بود که فقط رفتم

کلاس موسیقیم تا آرومتر بشم.

 ولی الان اینقده دلم گرفته که نمیتونم به سازمم نگاه کنم.

دانشگاهم که نرفتم. هر کی زنگ میزنه, میگم رفتم شهرم

 واسه درمان بیماریم و عروسی ... .

 الهی که من بمیرم که اینقده خار و ذلیل شدم.

خدایا میشنوی یا نه؟ هستی یا نه؟ میگم دلم گرفته.

 دلم میخواد داد بزنم, ولی به خدا نا ندارم.

دلم میخواد های های گریه کنم, ولی توان و رمق و دلشو ندارم.

نمی دونم بازم چه مرگمه؟

 نمیدونم چرا این غم و غصه های لعنتی تموم نمیشن؟

نمیدونم چرا وقتی میبینم اون این همه غلطای زیادی کرده ,

 چرا بازم فکر گذشته آزارم میده؟

نمیدونم چرا هر کسی بهم میرسه, هی میگه چرا توو خودتی؟

 چرا همش کنج خونه ای؟

اونجا چکار میکنی؟ نکنه ... شدی؟

ای وای بر من. منی که همه روم حساب میکردن,

 چرا باید همچین فکرای مزخرفی به سرشون خطور کنه؟

مگه من چطور شده قیافم؟

درسته که خیلی داغونم, درسته که اون خیلی زجرم داده,

 ولی مثل اینکه قیافم واسه خودم تکراری شده!

ای وای بر من که اون ترم امتحان بافت شناسی(۱), ۱۹  گرفتم,

 ولی حالا باید بخاطر این حال زارم,  امتحان میان ترم

 بافت شناسی(۲) رو که امروز داشتم رو ندم.

چه مرگم شده ؟ چرا هر لحظه دارم داغون میشم؟

خیر سرمون, الان پدر و مادر گرامیم فکر میکنن که

 من الان اینجا دارم توو غربت با شب نخوابی ها,

 بکوب درسامو میخونم.

شب نخوابی الانم دارم ولی بخاطر درس نیست,

 بخاطر بدبختیامه, بخاطر بی کسیامه.

بخاطر خیانت اونه, لعنتی دیگه چی میخواستی از یه عاشق؟

منی که جونمم واست میدادم.

منی که واست میمردم.

خاک بر سر من بشه. چی به روزم اومده؟

 از درس و دانشگاهم زده شدم.

کی باورش میشد منی که ۲ساله تمومه شاگرد اول دانشگاهم,

حالم از درس خوندن هم به هم بخوره؟

کی میدونست که منم عاشق بودم ۳سال؟

 کسی ندونست این همه مدت,

  غیر یکی دو تا دوست صمیمی.

انگار دیگه نمیتونم و توان و رمقی نمونده واسم ,

این دکتری رو تموم کنم, 

 چه رسد به اون یکی که میخواستم بعد این یکی بگیرم.

اگه مامانو بابام بفهمن که دارم افت تحصیلی میکنم

 نمی دونم چه اتفاقی میافته؟

منم خیلی دلم میخواد برم خیانت بکنم.

منم خیلی دلم میخواد که برم مردم و عشقشونو

 به سخره بگیرم, ولی بخاطر  ۲ دلیل نمیتونم:

۱) چون خودم طعم تلخ و کشنده ی بی وفایی و خیانت

 رو چشیدم, نمی خوام یکی دیگرو مثل خودم  بدبخت کنم.

 هرچند وجودم پر نفرت شد از تو و آدمکای این روزگار کثیف,

 ولی نمیتونم همچین کار پستی رو انجام بدم.

ازت متنفرم بی حیا, تو حالا من به درک,

 ازین عشق پاک ۳ساله خجالت نکشیدی؟

۲)چون فرهنگ خونواده ی من طوریه که نمیتونم همچین کاری کنم.

چون اصلاً من ازون اوان کودکی نه دوست دختری داشتم

 نه چیز دیگه.

 اگه داشتم الان تو, من و عشق پاکم که پر از یاد تو بود رو ,

 اینجوری زیر پات له نمیکردی.

(نمیدونم , شایدم ربطی نداشته باشه به هم

( چون تجربش رو ندارم),  ولی

به هر حال من از این جور کار ها بلد نیستم.)

 

فقط بذار یه چیزی بگم که دارم داغون میشم:

الهی که بری چنگ آدمایی بیافتی که نشونت بدن

 عشق یعنی چی؟

 چنان درس عبرتم کردی که آرزو میکنم یه روز خوش

 توو زندگیت نبینی.

 الهی که آب خوش از گلوت پایین نره.

من خر که ۳سال عاشق سینه چاکت بودم

 خوب دستمزدم رو دادی.

 

فقط بدون که دنیا اینجوری نمیمونه .

 

 

 

  اگر اینجوری موند,

 

 

 تو بیا تف بیانداز

 

 توو صورتم .

 

 

 

دل ای دل دیوونه, کی قدرتو میدونه؟

خدا کنه که حسرت خوشی به قلبت بمونه

یه بی وفا مثل خودت ریشه هاتو بخشکونه

یکی باشه که هر نفس آتیش به جونت بزنه

بهت خیانت بکنه,  زخم زبونت بزنه

روتو کم کن بی حیا,  دیگه سراغ من نیا

برو گم شو بی حیا, دیگه سراغ ما نیا

انگشت نمای شهر شدی, بی آبروی رو سیاه

حالا به مرگ من راضی نمیشه

میخواد جون بکنم واسش همیشه

به اون ظالم بگید نفرین این دل

تا زنده ام به راه زندگیشه

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 10:14 PM توسط تنهاترین تنها| |
 

برو ای دختر پالان محبت بر دوش !

دیده بر دید ه ی من میفکن و نازم مفروش

من دگر سیرم, سیر.

بخدا سیرم از این عشق دو پهلوی تو پست

تف بر آن دامن پستی که تو را پروردست

کم بگو جاه تو کو ؟مال تو کو؟ برده ی زر

کهنه رقاصه ی وحشی صفت زنگی خر

گر طلا نیست مرا , تخم طلا....مردم من

زاده ی رنجم و پرورده ی دامان شرف

آتش سینه ی صدها تن دلسردم من

دل من چون دل تو صحنه ی دلقک ها نیست

دیده ی مسخره ی خنده ی چشمک ها نیست

دل من مامن صد شور و بسی فریاد است

ضربانش جرس قافله ی زنده دلان

تپش طبل ستم کوب ستم کوفتگان

چکش مغز زدنیای شرف روفتگان

تک تک ساعت پایان شب بیداد است!

دل من ای زن بدخت هوس پرور پست

شعله ی آتش شیرین شکن فرهاد است!

حیف از این قلب .از این قبر طرب پرور درد

که به فرمان تو تسلیم تو . جانی کردم!

حیف از آن عمر که با سوز شراری جانسوز

پایمال هوسی هرزه و آنی کردم

در عوض با من شوریده چه کردی؟ نامرد

دل به من دادی نیست؟

صحبت از دل مکن این لانه ی شهوت دل نیست!

دل سپردن اگر این است .که این مشکل نیست!

هان بگیر این دلت از سینه فکندم بدر

ببرش دور, ببر

ببرش تحفه بحر پدرت ! گرگ پدر

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 9:7 PM توسط تنهاترین تنها| |
 

دلم گرفته از آدم هایی که می گن دوسِت دارم اما معنی شو نمی دونن.
از آدم هایی که می خوان مال اونا باشی اما خودشون مال تو نیستن.
از اونایی که زیر بارون برات می میرن و وقتی آفتاب می شه همه چیز
یادشون میره.
نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 9:0 PM توسط تنهاترین تنها| |
 

 

بس شنیدم داستان بی کسی
بـس شنیدم قصه دلواپسی
قصه عشـق از زبان هر کسی
گفته اند از نی حکایتهابسی

 
حال از من بشنو این افسانه را
داسـتان این دل دیوانـه را
چشمهایش بویی از نیرنگ داشت
دل دریغا ! سینه ای از سنگ داشت
با دلـم انگار قـصد جنگ داشت
گویـی از با من نشستن ننگ داشت

 
عاشقم من، قصد هیچ انکار نیست
لیک با عاشق نشستن عار نیست

 
کار او آتش زدن؛ من سوختن
در دل شب چشم بر در دوختن
مـن خریدن نـاز او نفروختن
باز آتـش در دلـم افـروختن

 
سوختن در عشق را از بر شدیم
آتشی بودیم و خاکستر شدیم

 
از غم این عشق مردن باک نیست
خون دل هر لحظه خوردن باک نیست
از دل دیـوانه بردن باک نیست
دل که رفت از سـر سپردن باک نیست

 
آه! می ترسم شبی رسـوا شوم
بدتر از رسوایی ام، تنـها شوم

 
وای از(بر) این صید و آه از آن کمند
پیش رویم خنده، پشتم پوزخند
بر چنـین نامهـربانـی دل مبند
دوستان گفتند و دل نشـنید پند

 
پیش از این پند نهان دوستان
حال هـم زخم زبان دوستان

 
خانه ای ویران تر از ویرانه ام
من حقـیقت نیستم، افـسانه ام
گر چه سوزد پر، ولی پروانه ام
فاش می گویم که من دیوانه ام

 
تا به کی آخر چنین دیوانگی؟

پیلگی بهـتر از این پروانگی!


گفتمش:آرام جـانـی، گفت:نه

 گفتمش:شیرین زبانی، گفت:نه

گفتمش:نامهـربانـی،گفت:نه

می شود یک شب بمانی، گفت:نه



دل شبی دور از خیالش سر نکرد
گفتمش؛ افسـوس! او باور نکرد

 
چشم بر هم می نهد،من نیستم
می گشـاید چشم، من من نیستم
خود نمی دانم خدایا! چیستم ؟ 
یکـ نفر با مـن بگوید کیستم ؟

 
بس کشیدم آه از دل بردنش
آه! اگـر آهم بگیرد دامنش

 
با تمـام بی کسی ها ساختم
دل سپردم، سر به زیر انداختم
این قماری بود و من نشاختم
وای برمـن، ساده بودم باختم

 
دل سپردن دست او دیوانگی ست
آه! غیر از من کسی دیوانه نیست
گریه کردن تا سحر کار من است
شاهد من چشم بیمار من است
فکر می کردم که او یار من است
نه، فقط در فکر آزار من است
نیت اش از عشق تنها خواهش است
دوستت دارم دروغـی فاحش است

 
یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت
بغض تلخی در گلویـم کرد و رفت
پایـبند جسـت وجویم کرد و رفت
عاقـبت بـی آبرویم کرد و رفت

 
این دل دیوانـه آخر جای کیست؟
وانکه مجنونش منم لیلای کیست؟

 
مذهب او هر چه بادابـاد بود
خوش به حالش کاین قدر آزاد بود
بی نیاز از مستی می شاد بود
چشـمهـایش مسـت مادرزاد بود

 
یک شبه از عمر سیرم کرد و رفت
من جوان بودم(بیست سالم بود)، پیرم کرد و رفت

 

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 3:15 PM توسط تنهاترین تنها| |
 

کاشکی دخترا و علی خصوص تو, وقتی به دنیا میومدین,

 

یه مقدار  هم که شده,   شیر سگ  میخوردین, 

 

 

 تا وفاتون بیشتر میشد .

 

 

تبصره : به شیر اسب هم راضی هستیم, ولی شیر سگ, 

 

 خیلی بهتره .

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 0:38 AM توسط تنهاترین تنها| |
 

 ای خدا

همه چی واسم غریبه

همه چی رنگ فریبه

ای امید نا امیدان

برسون هر چی نصیبه

دیگه نیست صبرو قراری

آخ چه روز و روزگاری

مگه ما رو دوست نداری ؟

ای خدا کجای کاری ؟

ای خدا قسم به عشقو

به همین حال پریشون

به وفای عاشقونوم

به صفای چشم گریون

دیگه طاقتم تمومه

دیگه فرصتی نمونده

واسه ی عشقو عبادت

ای خدا قسم به رازم

که ازت نبوده پنهون

به تموم اشک چشمام

به همین شام غریبون

دیگه طاقتم تمومه

دیگه فرصتی نمونده

واسه ی عشقو عبادت





روزگارمون خزون شد

 

 

عشقمون فدای عشق

 

دیگرون شد

 

 

ما که هستیم و نمردیم

 

 


پس چرا عشقو

 

به دیگرون سپردیم ؟

 



ما که با زمونه ساختیم

بد و خوبشو شناختیم

ای خدا برنده باشیم

ما که زندگی رو باختیم

 

 

خدایا ,خدایا

خدایا, توی دنیای بزرگت, پوسیدیم که

 میخواستیم , میخواستیم

میخواستیم مثل این روزو نبینیم, که دیدیم که

ناز اون , بلای اون , حسرت دل, عذاب عالم

هر چی باید همه تک تک بکشن, ما کشیدیم که 

زندگی میگن برای زنده هاست, اما خدایا

بس که ما دنبال زندگی دویدیم, بریدیم که

وای بر ما , وای بر ما

خبر از لحظه پرواز نداشتیم

تا میخواستیم لب معشوقو ببوسیم, پریدیم که 

زندگی قصه تلخیست که از آغازش

بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم 

چشمی به هم زدیم و دنیا گذشت

دنبال هم امروز و فردا گذشت

دل میگه باز فردا رو از نو بساز

ای دل غافل دیگه از ما گذشت

 

 

 

تو ای ساغر هستی, به کامم ننشستی

ندانم که چه بودی, ندانم که چه هستی

در بزم من شکسته ای, در کام او نشسته ای

نوشی تو بر سنگین دلان, زهری به کام خستگان

من همان اشک سرد آسمانم

نقش دردي به ديوار زمانم

بی سر انجام و بی نام و نشانم

چون غباری به جا از کاروانم

تنها ترین تنها منم, سر گشته و رسوا منم

آه ای فلک ای آسمان, تا کی ستم بر عاشقان ؟

بشنو تو فریاد مرا, آه ای خدای مهربان

عشق تو خوابی بود و بس, نقش سرابی بود و بس

این آمدن این رفتنم, رنج وعذابی بود وبس

ای فلک, بازی چرخ تو نازم

بی گمان آمدم تا که ببازم

ای دریغا که شد چشم سیاهی

قبله گاه منو روی نمازم


 

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 10:30 PM توسط تنهاترین تنها| |
 

 

واقعاً منم آدم عجیبی هستما ! (عجیب کلمه ی مؤدبی بود,

 معذرت میخوام, ولی گیر کرده توو گلوم, باید حتماً بگم ! :

 منظورم این بود که من عجب آدم کثیفی هستم, 

 که اینقده خار و حقیر شدم به خاطر این عشق چند ساله ی

 لعنتی کثیف تر از خودم, و تازه ازینا کثیف تر, این دلمه.

منی که توو این ۲ سال شاگرد اول دانشگاه بودم,

 حالا دارم کم کم ازین عشق ضربه هامو میخورم,

نوش جونم, حقمه. آخه یکی نیست بگه احمق,

 این همه سال عاشق سینه چاکش بودی, آخرش چی شد؟

 کجا رفت؟ به پشیزی هم حسابت نکردن.

فردا میان ترم بافت شناسی(۲) دارم , هیچی هم نخوندم.

 میدونم دروغ کار بدیه, ولی الان هر کدوم از بچه ها زنگ میزنن

 واسه سؤال و رفع اشکال و ... میگم اینجا نیستم,

 رفتم شهر خودمون واسه درمان بیماریم و عروسی و ... !!!

بیچاره مامان و بابام که فکر میکنن شازده پسرشون,

 الان داره بکوب درس میخونه !

 حال و حوصله ی آواز و موسیقی و این ساز نالان خودم

 رو هم ندارم بدبختی.

 ( که انگار اونم مثل من خیلی دلش گرفته و از این دنیا و

 آدماش حسابی دلش پره !

اونم الان مثل خودم حال و حوصله نداره .)

 

بشکن دل بینوای ما را ای عشق

کاین ساز, شکسته اش خوش آهنگ تر است

 

  حال و حوصله ی هیچی رو ندارم.

 از همه بیشتر, حال و حوصله ی خودمو.

 از خودم حالم به هم میخوره.

کلاً سیستم عصبیم (CNS) قاط زده !!!! ,

 مغزم هم هنگ کرده بیچاره !!!

وای به حال من, منی که میخواستم هرجور شده ۲ تا

 دکتری بگیرم, حالا تموم کردن همینم,  انگار الان یه لحظه

 واسم شد آرزو, چه رسد به اون یکی!

حالا باید با غوطه ور شدن توو غمهام,

 کاسه ی چه کنم, چکار کنم به دست بگیرم.

خاک بر سر من که نمیدونم با این دل لعنتی چکار کنم, 

 که حال و روزمو به اینجا کشوند ؟

 

 

لعنت بر این دل, لعنت.

 

 

لعنت بر این شانس خودم.

دلم میخواد برم بیرون از خونه داد بزنم.

دلم میخواد برم کوهی, دشتی, جنگلی, نمیدونم کجا,

 فقط برم. برم و داد بزنم سر خودم,

سر این دل لعنتی که تازه داره مردمو میشناسه این طفلک,

 سر خدا که دلگیرم ازش.

آره خدا,  میخوام داد بزنم که ببینم کجایی؟

 کجایی وقتی یه پسر با عشق پاک

 که هیچ انتظاریم از هیچ کس و هیچ چیزی,

  حتی خود معشوقم نداره,

  باید اینجوری عشقش مسخره گرفته بشه و بازیچه بشه ؟

نمی دونم گاهی اوقات تو کجایی و کجا میری؟

 اون موقع به چه کار مهمی مشغولی؟

 نگو که فقط نظاره گر هستم که این با عدلت همخوانی نداره.

آیا وقتی یه بچه مورد ظلم واقع میشه,  تو فقط نگاه میکنی؟!

 

 

گفتم ای خوبم به فریادم برس
افتادم از پا ، ولی باور نکردی
گفتم از نامهربان بودن ، پشیمان میشوی فردا
ولی باور نکردی
باور نکردی

گفتم از ناباوری ، مردم ، بیا و باورم کن
کم کن آزارم, که می مانی تک وتنها
ولی باور نکردی
باور نکردی

اشک من را دیدیو ، خندیدیو ، خونسرد تو رفتی
سوختن ها را تماشا کردیو, پرپر زدن ها را
ولی باور نکردی

من به تو خوبی نمودم ، تو بدی کردی به من
گفتم ای غافل, ندارد ارزشی دنیا
ولی باور نکردی
باور نکردی

 

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 8:52 PM توسط تنهاترین تنها| |
 

 

ما ز فردا نگرانیم که فردا چه کنیم
زیر این بار گرانی که جان را چه کنیم

روز من ثانیه هایی که نه از آن من است می خواهی
آتشی را که نه در جان من است می خواهی

روزگار روز مرا پیش فروشی کرده
دل بیدار مرا پیر فراموشی کرده

هیچ در دست ندارم که به تو عرضه کنم
چه کنم نیست هوایی که دلی تازه کنم

قصد من نیت آزار نبود
جنس من در خور بازار نبود

جنسم از خاک و دلم خاکی تر
روح من از خود من شاکی تر

جنسم از رنگ طلا بود و نه از جنس طلا
دل گرفتار بلا بود و سزاوار بلا

 

 در کار عشق ما همیشه اما بود
بی جانی ریشه از ساقه پیدا بود

 مثل زلال آب من باورت کردم
مینای یک رنگی در ساغرت کردم
سلطان قلب خود تاج سرت کردم
در چشم دل تا خود پیغمبرت کردم

آن شب که گفتی باورم کن با تو میمانم
دلواپسی های من از صبح فردا بود

آن شب که گفتی با تو هستم تا که دنیا هست
باور نکردم گرچه این جمله زیبا بود:

در عمق دریا هرگز یک قطره پیدا نیست
پایان عشق ما پایان دنیا نیست

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 3:16 PM توسط تنهاترین تنها| |
 

ذکر ۲ نکته برای بعضی از دختر خانومایی که بهشون

 بر میخوره که چرا همشون بی وفا هستن, و چرا بعضی

 پسر ها, بی وفا هستن؟

۱)چون اونا عشق پاک و حقیقی نیست, عشق مجازیه.

 تفاوتشو در مطالب پایین میتونید مطالعه کنید.

۲)تاحالا کسی شنیده که یه دختر عاشق واقعی و سینه

 چاک یه پسر باشه؟ اگه جوابتون بله هستش:

الف) به ماهم بگید ماهم بدونیم(همچین چیزی وجود

 نداره, اگر کسی دیده, که التماس دعا)

ب)همه ی عشق های اساطیری و واقعی و پاک, که

 خیلی خیلی هم کمه, همشون مال پسر بوده, مثلاً

 لیلی و مجنون و فرهاد و شیرین و خیلی های دیگه

 که گم نام بودن و موندن و در نطفه خفشون کردن

( آدمای بی صفتی که لیاقت عشقو نداشتن ).

 همه ی عشقای پاک و حقیقی که آدم راضیه جونشم

 واسش بده, مال جنس مذکر بوده و بس.

 

در ضمن یه نکته هم راجع به این

 عشق و دل مصیبت کشیده ی خودم ذکر کنم:

دیگه بذار نیمه ی گم شده ی منم بره, چون باید

 بره تامعنی عشق کسای دیگه و تازیانه های

 روزگار, رو بچشه.

 دیگه واسم ارزش نداره موندنش با این همه غلطایی

 که کردش.آدم وقتی دیگه کارد به استخونش میرسه,

 دیگه فرقی نمیکنه موندن یا رفتن اون.

 مگه ما ازین دنیا چی خواستیم که این همه

 بلا رو در اوج جوونی چشیدیم و پیر شدیم؟

 دیگه ارزش نداره این همه التماس و خرد شدن

 و شکستن ها و درد و رنج و بلا کشیدن ها.

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 12:55 PM توسط تنهاترین تنها| |
 

گاهی وقتا هست که یه عاشق واقعی که شرح حالشو

 پایین, تا حدودی ذکر کردم, هزار تا خطا

 از معشوقه ی محترم میبینه, باز خودشو به اون راه

 میزنه و دلش, خودشو گول میزنه و به اصطلاح

 خودشو به کوچه ی علی چپ میزنه.

( مثلا میدونه که خانوم   قبل منم  با یکی

 دیگه بوده, ولی با اظهار ندامت و

 پشیمانی که کرد اون موقع, بخشیدمش,

 و مثلاً بازم میدونه که(وقتی میگم من بدبخت

 بیچاره, پس بهم حق بدین)

وقتی من اومدم توو این غربت خراب شده,

 نتونست مثل آدم دندون رو جیگر بذاره و

 تحمل کنه, رفت با یکی دیگه دنبال عشق بازیش,

 بازم به حرمت این عشق حقیقی و چند ساله و

 پاکی که خودم دارم,این غلطشو ندید گرفتیم.)

ولی با این بهونه گیریا و مسخره بازیایی که

 جدیداً داره در میاره, دیگه جون به لبم رسیده,

 تا حدی که دیگه این عشق ۳ساله و پاک و

 نیمه ی گمشده و یار حقیقی رو نخواستیم دیگه.

دیگه از خیرش گذشتیم.

بذار بره هر کاری که دوست داره بکنه,

 هر جایی که دوست داره بره,

 هر غلطی که میخواد بکنه.

 بعدها خواهد فهمید ما که بودیم؟

 

تا بودیم نبودیم کسی, کشت مارا غم بی هم نفسی

باشد که نباشیم, تا بدانند که بودیم

 

 

خانوم حالا یاغی شده, رفته واسم ساقی شده

برای آش سردشون, چه کاسه ی داغی شده

پشت سرم گفتی که من, درگیر و قاطی پاطیم

تف به مرامت عوضی, از سرتم زیادیم

 

خاک بر سر من بدبخت, (هرچند دیگه از هر چی دختره

 متنفرم و حالم به هم میخوره), که فکر میکردم

 چون خودم تنها هستم, اونم تنهاست, چون

 اون موقع که اشکام مثل جوی آب روان میشدن

 به خاطر عشقم, من بیچاره ی در به در

 بیخبر از همه جا, غافل ازین که,

 اون داشت کثافت بازی میکرد.

 

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 12:37 PM توسط تنهاترین تنها| |
 

بدون شرح و فصل :

 

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:13 PM توسط تنهاترین تنها| |
 

 

لحظه ی وداعمون اون روز تماشایی بود
تو سکوت هر دو فریاد بی فردایی بود
آه سینه سوز تو , هق هق گریه های من
لحظه ی سرودنِ, سرود تنهایی بود

بغض راه نفسم رو بسته بود
بین ما حلقه ی اشک نشسته بود
جمله ی هرگز فراموشم نکن
تو گلوم شکسته بود

هنوزم تا که هنوزه بی منی و من باهاتم
توی جنگل, لب دریا دنبال جای پاهاتم
توی این همه هیاهو دنبال زنگ صداتم
هنوزم که تا هنوزه عاشق خاطره هاتم

 

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 8:1 PM توسط تنهاترین تنها| |
 

 

شب بود و ستاره توی کهکشون
غم بود و نگاهی رو به آسمون


با چشم خسته
قلبی شکسته



باز شده قلبش از گلایه ها
باز میگه غماشو با ستاره ها


طاقت نداره
چشم انتظاره


شبای با هم بودن گذشت
هرکسی رفت دیگه برگشت


ستاره آی ستاره از اوج آسمونا
بگو تا بشنون نا مهربونا


چرا باید بمونن حالا تنهای تنها
اونا که بودن عمری همدم ما

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 7:46 PM توسط تنهاترین تنها| |
 

میخوام حکایت عشق رو بهتون بگم که چطور شد که عشق حقیقی گم شد و عشق مجازی و دوست داشتن جای اونو به اصطلاح پر کرد.

یکی بود, یکی نبود

و خداوند از هر جانداری جفتش را آفرید, همچنین انسان را. و آدم و حوا در ابتدا عاشق هم بودند, اونم در سطح جنون و پاک و واقعی. ولی بعدا با سقوط از زیبایی ها و پاکی ها و از آسمان ها به زمین نزول کردن, عشق انسان و نیمه ی دیگرش گم شد. به این دلیل است که وقتی یه نفر عاشق واقعی با یه عشق پاک میشه, و جفت و نیمه ی گم شده ی خودشو پیدا می کنه, حتی راضیه که در عمل جونش رو هم تقدیم عشق پاک و زلال و معشوقه ی خودش کنه. وبه همین دلیل هم هستش که اکثر آدما که نمی تونن عشق واقعی خودشونو پیدا کنن, سر از عشق های مجازی در میارن و نام عشق واقعی و پاکی رو که دیگه خیلی نادر و کمیاب شده رو هم به منجلاب و کثافت میکشونن.به همین دلیل شد که آدما با ناموس کس دیگه ای عهد و پیمان عشق و زندگی مشترک میبندن. آخه میبینی فلانی رفتش با ناموس بهمانی ازدواج میکنه. یعنی ناموس و نیمه ی مشترک و عشق پاک همه گم شده. واسه اینه که میبینی ناموس این سهم اون یکی میشه و ناموس اونم سهم این یکی. خلاصه اینکه توو این آشفته بازار فقط عشقای حقیقی و پاک میتونن جفت و نیمه ی گم شده ی خودشونو پیدا کنن.

 

حالا من بد بخت فلک زده ی بیچاره ی بی همه کس مسکین, که بعد ۳سال عشق پاک و نیمه ی گم شده ی خودمو پیدا کردم, بعد اونهمه نه شنیدن ها, بعد اونهمه چه چیزها ندیدن ها و نشیدن ها و درد و رنج و زجر نکشیدن ها و با تمام تار و پود بدنت چه چیزها لمس نکردن ها ی من عاشق, آخرش معشوقم, من بدبخت رو باور نکنه هیچ, اون لحظه هم که تو باور کنی اون تورو کم کم به اصطلاح داره باور میکنه, بر گرده به من بگه که تو منو نبین تا آتش عشقت فروکش کنه( اگه میخواست فروکش کنه, تاحالا کرده بود: با توجه به اینکه ۲سال ازین ۳سال من توو غربت زندگی کردم و هر ۴,۵ ماه یکبارم که برمیگشتم  به شهرم, در اون صورت باید اینقده وقت و زمان بوده باشه واسه فراموش کردن تو؟, وانگهی پس عاشق شدم که چی؟ که نبینم؟ پس چیکار کنم من بدبخت؟ اگه قرار بود که نبینم پس چرا اصلا خدا ما رو بینا آفرید؟ چرا اصلا من عاشق شدم؟ چرا عشقم پاک بود؟

چرا همه پیش عشق مجازیشون دارن یار بازی و عشق بازی می کنن؟, اما نوبت به من که میشه معشوقه ی محترم  من نمیذاره که باهاش تلفنی صحبت کنم و نازه بر میگرده میگه, ازین به بعد چت کردن فقط یک روز در هفته و اونم خیلی محدود. من دیگه چکار کنم که بعد این همه سال و این همه مسائل ومشکلات و مصائب من توو راه عاشقی, عشقم سرپا و زنده بمونه و عشقم نمیره؟

 خب من چیکار کنم که تو منو نمیخوای؟

بسه هرچی غرور و تکبر  ( تف به هرچی غرور و تکبره)

 

 

خداحافظ گل همیشه در یادم, خداحافظ

نگار خوش خط و خالم, پریزادم, خداحافظ

من و تو از هم راهمان جداست, تقدیرمان اینست

تو چون شیرین و من از نسل فرهادم, خداحافظ

اگر چه حتم دارم که مرا از یاد خواهی برد

ولی هرگز نمی روی از یادم, خداحافظ

 

 

(هر چند که تو شیرین نبودی و نیستی و  نخواهی بود و اصلا نمیتونی باشی, چون شیرین بخاطر فرهاد سنجاق سرشو توو گلوی خودش فرو کرد تا اونم ابراز عشقی به فرهاد کرده باشه, ولی خب تو یه دوست دارم ساده هم به من نگفتی و حسرت به دل رفتم.)

 

معشوقه ی عزیزم, با تمام خوب و بدت, تو را به دست خدای عشق می سپارم. چرا که من نمیتوانم تو را محصور خویش سازم و حصاری دور تو کشم که اگر برای چنددقیقه ای تنهایت گذاشتم, سراغ دیگری نروی و عشق دقیقه ای که تو داری فقط نثار خودت.

 

 

روزی مردی عقربی را دید که درون آب دست و پا

میزند,او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد,

 اما عقرب انگشت او را نیش زد .


مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون

 بیاورد, اما عقرب بار دیگر او را نیش زد .

 

رهگذری او را دید و پرسید :

 برای چه عقربی را که نیش می زند, نجات میدهی؟

 
مرد پاسخ داد : این طبیعت عقرب است که

 نیش بزند, ولی طبیعت من

 این است که محبت کنم.

 
چرا باید مانع محبت کردن شوم,

 فقط به این دلیل که

 عقرب طبیعتا نیش میزند .

 

حالا اگر من, واسه تودستم رو هم تا شانه, توو

 عسل بکنم, بازم تو گاز می گیری.

 

 

 

 

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را

 

 

خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را

 

 

ما اسیر غم و اصلا(اصلی) غم ما

 

 نیست تورا

 

 

با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را؟

 

 

جان من سنگ دلی,

 دل به تو دادن غلط است

 

رفتن اولی ست,

 ز کوی تو ستادن غلط است

 

 

دیگری جز تو مرا,

 اینهمه آزار نکرد

 

آنچه  کردی تو به من,

 هیچ ستم کار نکرد

 

 

بشنو پند و مکن

 قصد دل آزرده ی خویش

 

ور نه بسیار پشیمان شوی

 از کرده ی خویش

 

 

دل من دیگه خطا نکن

 

با غریبه ها وفا نکن

 

زندگی رو باختی دل من

 

مردمو شناختی دل من

 

 

تا به کی سراپا حقیقتی؟

تا به کی خراب محبتی؟

 

همنشین این و اون میشی

خسته و پریشون خون میشی

 

دشت بخت تو کویر میشه

مرغ آرزوت آرزوت اسیر میشه

 

روبروت سراب, پشت سر خراب 

روبروت سراب, پشت سر خراب

 

 

ساکت و صبوری دل من

 

مثل بوف کوری دل من

 

زندگی رو باختی دل من

 

مردمو شناختی دل من

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 0:11 AM توسط تنهاترین تنها| |
 

 

تا کی جفا کشم ز تو ؟ ای بی وفا برو
بگذاشتم به مدعیان مدعا, برو
دشمن نکرد, آنچه تو کردی به دوست
بیگانه هم نکرد
برو ای بی وفا برو
امید صلح نیست دگر, نیست
منشین،منشین برو
ای بی وفا برو

 

 

دل و دین و عقل و هوشم ، همه را به آب دادی

زِِِِِِ کدام باده ساقی ، به من خراب دادی ؟

 

دل عالمی زِِِِِِِِِ جا شد ، چو نقاب بر گشودی

دو جهان به هم بر آمد ، چو به زلف تاب دادی

 

همه کس نصیب دارد ز نشاط و شادی امّا

 

به من غریب مسکین ، غم بی حساب دادی

 

روم به جای دگر ، دلی دهم به یار دگر

هوای یار دگر دارم و دیار دگر

 

به دیگری دهم این دل که خوار کرده ی توست

چرا که عاشق نو ، دارد اعتبار دگر

 

خبر دهید به صیّاد ما ، که ما رفتیم

به فکر صید دگر باشد و شکار دگر

 

 

جانا به غریبستان
تا چند ز چه می مانی
باز آ از آن غربت
تا چند پریشانی
صد نامه فرستادم
صد راه نشان دادم
یا نامه نمی خوانی
یا راه نمی دانی

باز آ که در آن محبس
قدر تو نداند کس
با سنگدلان منشین
تو گوهر این خانه

اگر خواهم غم دل با تو گویم
جا نمی یابم
اگر جایی شود پیدا
تو را تنها نمی یابم
اگر جایی کنم پیدا
تنها تو را یابم
ز شادی دست و پا گم می کنم
خود را نمی یابم

 

 

جانا به غریبستان چندین به چه می​مانی

بازآ تو از این غربت تا چند پریشانی

صد نامه فرستادم صد راه نشان دادم

یا راه نمی​دانی یا نامه نمی​خوانی

گر نامه نمی​خوانی خود نامه تو را خواند

ور راه نمی​دانی در پنجه ره دانی

بازآ که در آن محبس قدر تو نداند کس

با سنگ دلان منشین چون گوهر این کانی

از دل و جان رسته دست از دل و جان شسته

از دام جهان جسته بازآ که ز بازانی

هم آبی و هم جویی هم آب همی​جویی

هم شیر و هم آهویی هم بهتر از ایشانی

چند است ز تو تا جان تو طرفه تری یا جان

آمیخته​ای با جان یا پرتو جانانی

نور قمری در شب قند و شکری در لب

یا رب چه کسی یا رب اعجوبه ربانی

آزار چنین خوشتر خوش بدهی و بستانی

هر دم ز تو زیب و فر از ما دل و جان و سر

بازار چنین خوشتر خوش بدهی و بستانی

از عشق تو جان بردن وز ما چو شکر مردن

زهر از کف تو خوردن سرچشمه حیوانی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

راتو برو مسافر، برگشتنت عذابه
من تشنه لب تکيدم، آب اين طرف گِل آبه
از دورها چه زيباست، امواج آبي عشق
اما دريغ و افسوس، چون مي رسي سرابه

هر يار اهل نيرنگ، هر دوست اهل حيله
با پشت خورده خنجر، موندم تو اين قبيله
نشنيده ام من از تو، يک حرف از صداقت
افسانه هاي دل را، بردم به سوي ظلمت
زهر است در دل جام، ريزي چو باده در كام
گويند نوش و در دل، صدها هزار دشنام

راتو برو مسافر، برگشتنت عذابه
من تشنه لب تکيدم، آب اين طرف گِل آبه
از دورها چه زيباست، امواج آبي عشق
اما دريغ و افسوس، چون مي رسي سرابه

هر يار اهل نيرنگ، هر دوست اهل حيله
با پشت خورده خنجر، موندم تو اين قبيله
جاده دروغ نمي گه، فريادي از رهايي است
براي پاي خسته، پيغام آشنايي است
کنار خط جاده، هر سايه بون يه طاقه
يه سرپناهِ اَمنه، تصويري از اطاقه

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 8:9 AM توسط تنهاترین تنها| |
 

دلم گرفت از آسمون


هم از زمین هم از زمون


توو زندگی چقدر غمه


دلم گرفته از همه

 


ای روزگار لعنتی


تلخه بهت هر چی بگم


من به زمین و آسمون


دست رفاقت نمیدم



امشب از اون شباست که من

 
دوباره دیوونه بشم


توو مستی و بی خبری


اسیره می خونه بشم

 


امشب از اون شباست که من

 
دلم می خواد داد بزنم


توو شهره این غریبه ها

 
دردم و فریاد بزنم



دلم گرفت از آسمون

هم از زمین هم از زمون

 توو زندگیم چقدر غمه

دلم گرفته از همه

 ای روزگار لعنتی

تلخه بهت هر چی بگم

من به زمین و آسمون

دست رفاقت نمیدم

از این همه در به دری

توو قلب من قیمته

چه فایده داره زندگی

این انتهای طاقته

از این همه در به دری

به لب رسیده جون من

به داد من نمیرسه

خدای آسمون من


 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 11:41 PM توسط تنهاترین تنها| |
 

  اندوه تو شد وارد کاشانه‌ام امشب***مهمان عزیز آمده در خانه‌ام امشب

صد شکر خدا را که نشسته‌ست به شادی***گنج غمت اندر دل ویرانه‌ام امشب

             من از نگه شمع رخت دیده نورزم***تا پاک نسوزد پر پروانه‌ام امشب

     بگشا لب افسونگرت ای شوخ پری چهر***تا شیخ بداند ز چه افسانه‌ام امشب

          ترسم که سر کوی تو را سیل بگیرد***ای بی‌خبر از گریه مستانه‌ام امشب

    یک جرعه‌ی تو مست کند هر دو جهان را***چیزی که لبت ریخت به پیمانه‌ام امشب

      شاید که شکارم شود آن مرغ بهشتی***گاهی شکن دام و گهی دانه‌ام امشب

              تا بر سر من بگذرد آن یار قدیمی***خاک قدم محرم و بیگانه‌ام امشب

            امید که بر خیل غمش دست بیاید*** آه سحر و طاقت هر دانه‌ام امشب

        از من بگریزید که می‌خورده‌ام امشب***با من منشینید که دیوانه‌ام امشب

  بی حاصلم از عمر گرانمایه *تنها ترین تنها* ***گر جان نرود در پی جانانه‌ام امشب

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 11:38 PM توسط تنهاترین تنها| |
 

دیر گامیست که تنها شده ام

 قصه ی غربت صحرا شده ام

وسعت درد فقط سهم من است

باز هم قسمت غم ها شده ام

دگر آیینه ز من بی خبر است

که اسیر شب یلدا شده ام

من که بی تاب شقایق بودم

همدم سردی یخ ها شده ام

کاش چشمان مرا خاک کنید

تا نبینم که چه تنها شده ام

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 0:11 AM توسط تنهاترین تنها| |
 

 

 بر سنگ قبر من بنویسید : شیشه بود ! تنها از این نظر كه

سراپا شكسته بود


 بر سنگ قبر من بنویسید : پاك بود ! چشمان او كه دائماً از

اشك شسته بود


 بر سنگ قبر من بنویسید : این درخت ، عمری برای هر تبر

 تیشه و  دسته بود


 بر سنگ قبر من بنویسید : كل عمر ، پشت دری كه

 باز نمی شد نشسته بود ...!

 

 

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت

زیر باران غزلی خواند دلش تر شد و رفت

چه تفاوت که چه خورده ست غم دل یا سم ؟

آنقدر غرق جنون بود که پرپر شد و رفت

روز میلاد همان روز که عاشق شده بود

مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت

او کسی بود که از غرق شدن می ترسید

عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت

هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد

پسری که یک روز کبوتر شد و رفت

 

 

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 10:27 AM توسط تنهاترین تنها| |
 

آدمک مرگ همین جاست بخنــد

دست خطــی که تو را عـاشق کرد

شوخی کاغــذی ماست بخنــد

آدمک خر نشــوی گریه کنی !

کل دنیا ســراب است بخنــد

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخنـد ... .

 

 


مطمئن باش و برو

ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست

و چه زشت به من و سادگیم خندیدی

به من و عشق پاکی که پر از یاد تو بود

و به یک قلب یتیم که خیالم می گفت

تا ابد مال تو بود

تو برو ، برو تا راحت تر

تکه های دل خود را آرام

سر هم بند زنم.

 

 

راستی چقدر سخت است، خندان نگه داشتن لب ها

 در زمان گریستن قلب ها و

تظاهر به خوشحالی در اوج غمگینی...

و چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن روزهای تنهایی

 و بی یاوری، در حالی که

 تظاهر می کنی هیچ چیز برایت اهمیت ندارد...

اما چه تسکین دهنده است...

 در خاموشی و تنهایی به حال خود گریستن... .



نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 10:3 AM توسط تنهاترین تنها| |
 

در میان هر سیب دانه ها محدود

در دل هر دانه سیب ها نامحدود

چیستانیست عجیب :

 دانه باشیم یا سیب ؟؟؟

 

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 10:0 AM توسط تنهاترین تنها| |
 

کاش مي دانستيم زندگي کوتاست.

کاش از ثانيه هاي زندگي لذت مي برديم.

کاش مي فهميديم زندگي زيباست و لذت مي برديم.

 

 کاش هيچ کودک فقيري ديگر خواب نان تازه و داغ

 را نمي ديد.

(

   )

 

 کاش همه را دوست داشتيم.

کاش معني صداقت را ما هم مي فهميديم.

کاش قلبي رو براي شکستن انتخاب نمي کرديم.

کاش دلهايمان دريايي مي شد.

کاش بهانه اي براي ناراحت کردن

 دلهاي زخم خورده نبود.

 

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 9:38 AM توسط تنهاترین تنها| |
 

 

 

خوشا امشو که مهمون شماییم

کبوتر بر لب بوم شماییم

درشت رویی نکن مهمون عزیزه

خدا دونه که فردا شو کجاییم

 

نشونم باغ سرو ناز دادن

به دستم نرگس شیراز دادن

تا اومدم سر و سامون بگیرم

منو از آشیون پرواز دادن

 

می ترسم تا بخوام برم به خونه

نمونه از من مسکین نشونه

ازون ترسم که در غربت بمیرم

ولایت بر دلم داغش بمونه

 

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 12:12 PM توسط تنهاترین تنها| |
قالب ساز وبلاگ پيچك دات نت

Best Cod Music

ابتدا نيت كنيد

سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد
دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ

فال عشق

خدمات وبلاگ نویسان جوان

تصاوير تصادفی